لعنت به آب، که مجبورم بعد از خوردن یک بستنی خوشمزه بنوشم تا رفع تشنگی بشه.
لعنت به بستنی، که من رو مجبور می کنه به "آب" لعنت بفرستم!
اول اینکه، من مهربانترین زن دایی دنیا را دارم. فکر کنم من اولین نفر توی دنیا باشم که بهترین زن دایی رو داره. شاید علتش این باشه که من خیلی شبیه پسر داییم هستم و این تشابه باعث شده تا زن دایی من، من رو به اندازه پسرش دوست داشته باشه. شاید هم به خاطر روابط حسنه مادرم و اون باشه.
دوم اینکه افشین قطبی سرمربی تیم فوتبال پیروزی ( پرسپولیس ) در فصل 87-1386، از دوست داشتنی ترین مربی هایی است که تا به حال دیدم و به اون لقب " مردی برای تمام فصول قهرمانی " دادم. اون مثل همه ایرانی های دیگه احساساتیه ولی فرقش با بقیه اینه که احساسش رو راحت تر و واقعی تر بروز میده و اصلن اون رو کتمان نمی کنه.
امروز، یعنی درست تا حدود چهار ساعت دیگه با یک بازی حساس بین پیروزی و سپاهان تکلیف قهرمان این فصل مشخص میشه و من هم شاید برای اولین بار برم استادیوم آزادی.
افشین قطبی اگه از ایران بره، مطمئنم مربی بزرگی خواهد شد.
پی نوشت: بالاخره پرسپولیس و افشین قطبی به آنچه که استحقاقش رو داشتن رسیدن. اون ها قهرمان شدن، باورت میشه!؟
|
من می خواهم به مردم آموزش بدهم تا انواع و اقسام آشغالهای خود را در خیابان و دیگر مکانهای عمومی رها نکنند. اگر ۳۶۵ نفر به من کمک کنند. |
فکر کنم یکی از قشنگترین ایده هایی ایست که تا به حال در محیط فارسی اینترنت دیدم. به شدت برای پیوستن به آن تشویقتان می کنم. برای تصمیم گیری برید به سایت رله و اگر خواستید به آن بپیوندید.
نمیدانم ده سال پیش و دوران وزارت «مهاجرانی» در وزارت فرهنگ و ارشاد را یادتان هست یا نه؟ نمیدانم روزنامههای "جامعه" و "عصر آزادگان" و "توس" و "خرداد" و "بیان" و ... را یادتان هست یا نه؟ نمیدانم فضای رقابتی آنروزها را با آنهمه روزنامه یادتان هست یا نه؟ اما «احمد بورقانی» را حتمن یادتان بماند. او بر اثر سکته قلبی درگذشت.
پینوشت الف: دلم میخواست به آرشیو روزنامههای آنروزها و ستون طنز «سید ابراهیم نبوی» و مطلبی که در مورد احمد بورقانی نوشته بود سری بزنم، که میسر نیست.
« اسماعیل پاسبان » رفت. « اسماعیل پاسبان »، پاسبان دوره رضاشاهی بود با کلی خاطره و کلی سرخوشی. « اسماعیل پاسبان » خشخش رادیوی ترانزیستوریاش را با صدای رادیو اسرائیل و رادیو آمریکا و ... با خود برد. « اسماعیل پاسبان » پدربزرگم بود.
"گانگسترهای آمریکایی" به نظرم یک شاهکاره، البته توی ژانر مواد مخدر. دیدنش رو پیشنهاد میکنم، به شدت.
این متنی که اینجا این پایین گذاشتم رو خیلی دوست دارم. بهخاطر اینکه یک دید کلی بهت میده، در مورد شرایط جامعه ایران از گذشتههای دور تا الان. و درک آن بنظرم، باعث میشه به خیلی از مسائلی که در جامعه اتفاق میافته جور دیگهای نگاه کنیم. این پاراگراف رو از توی کتاب جامعهشناسی خودکامگی «علی رضاقلی» برداشتم (فکر میکنم در جامعهشناسی نخبهکشی از همین نویسنده نیز، همین متن وجود داشته باشد).خیلی دوست دارم نظر خوانندههای اینجا رو در مورد آن بدانم، چون احتمالن برداشتهای متفاوتی از آن خواهد شد و نظرات مختلفی هم در مورد آن وجود دارد.
کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند و تحرمز و نمیمیّت را صرامت و شهامت نام کنند... هریک از ابناءالسّوق درزّی اهل فسوق امیری گشته و هر مزدوری دستوری [وزیری] و هر مزوّری وزیری و هر مُدبِری [بدبختی] دبیری و هر مستوفی٬ مستوفیی و هر مسرفی مشرفی [مامور امنیّت] و هر شیطانی نایب دیوانی و هر کون خری سر صدری [صدر از القاب علمای حاکم بر بخارا بود] و هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فرّاشی صاحب دورباشی و هر جافی کافی و هر خسی کسی٬ و هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی و هر جمّالی از کثرت مال با جمالی و هر حمّالی از مساعدت اقبال با فسحت حالی... هر آزادی بیزادی و هر رادی مردودی و هر نسیبی بینصیبی و هر حسیبی نه در حسابی و هر داهیی قرین هر داهیه و هر محدّثی رهین حادثه و هر عاقلی اثیر عاقله و هر کاملی مبتلی به نازله و هر عزیزی تابع هر ذلیلی باضطرار و هر با تمیزی در دست فرومایه گرفتار.*
به عنوان یک تماشاگر بسکتبال، بازی برادران نیکخواه بهرامی را دوست داشتم و دارم و از دست دادن «آیدین نیکخواه بهرامی» در یک سانحه تصادف در جاده چالوس، به شدت اندوهگینم کرد. یادش گرامی و روحش شاد. امیدوارم بسکتبال هر چه زودتر به روزهای خوبش برگرده و جامعه بسکتبال بتونه این حادثه غمانگیز را زودتر هضم کنه.