مدت هاست که دلم میخواد در مورد تهران بنویسم.دلیلی خاصی براش ندارم. فقط به نظرم تهران علاوه بر اینکه مهمترین شهر ایرانه٬ یجورایی از معدود پایتختهای مهم دنیا هم هست.برای این حرفم دلیل دارم که اگه حوصله شد توی همین نوشته دلایلم رو می نویسم٬ وگرنه یه وقت دیگه در موردش می نویسم.
من به مدت شش ماه است که بنابه دلایلی در تهران زندگی میکنم و زندگی در این شهر بزرگ رو تجربه میکنم.قبلن بارها و بارها به این شهر آمده بودم و تجربه زندگی کوتاه مدت چند روزه رو در اینجا داشتم. همیشه وقتی در مورد زندگی در اینجا صحبت میشد٬ به شدت با اون مخالفت میکردم و دلایلش هم مشاهداتم در مورد زندگی بسیار بد اکثریت مردم تهران٬ خیابانهای کثیف٬ هوای آلوده٬ ترافیک کلافه کننده٬ مردمی که به نظر بیهدف برای هیچ میدوند و ... بود و حالا که خودم دارم بنا به شرایط پیش آمده اینجا زندگی میکنم میخوام نظراتم رو در مورد تهران و زندگی در اینجا بنویسم و نوشتههام تنها و تنها مشاهدات شخصیم هستند.
تهران بینی- قسمت اول:
تهران مطمئنن مهمترین شهر٬ پرجمعیت ترین٬ پر زرق و برقترین شهر ایرانه.به جرات میتونم بگم همه امکانات رفاهی شهروندی توی این شهر خلاصه شده و برای اکثر ایرانیهای مقیم ایران توانایی زندگی توی این شهر یه آرزوست. اگه توی ذهنت آرزوهای بزرگی داری میتونی با تحمل سختیهای این شهر و اراده زیاد از امکانات فراوان و نادرش کمال استفاده رو ببری.این شهر پر از رنگه٬ پر از بیلبوردهای بزرگ و زیبای تبلیغاتیه٬ پر از آدمهای جورواجور و عجیبه که شاید هیچ جای دیگه توی ایران مثل اونها رو نبینی! اینجا سینماهایی داره که مطمئنن بعضی هاش با اونهایی که توی شهرت دیدی تفاوت زیادی داره.سالن تئاتر٬ سالن موسیقی٬ سالن ورزشی٬فرهنگ سرا٬ فست فودها و رستورانهای خیلی قشنگ٬ فروشگاههای بزرگ با برندهای معروف که فقط نگاه کردن به اجناس قشنگش٬ شاید ساعتها وقتت رو بگیره. امکان نداره تو چیزی به ذهنت برسه و اینجا پیداش نکنی.اکثر صنفها توی یک راسته قرار دارن و اگه حوصله کنی حتمن جنس مورد نظرت رو پیدا می کنی. اینجا دقیقن یه فروشگاه بزرگه پر از چیزهای مختلف که اگه چیزی میخوای٬ دست خالی برنمیگردی.
بزرگترین خصیصه این شهر "حس رقابته" که همهجا و بین همه کس میبینی. این حس از طبقه بالا تا پایین٬ بین آدمهای کوچیک و بزرگ و خلاصه توی همه سطوح پراکندست.
یکی از چیزهایی که خیلی بدم میاد، اینه که ببینم یکی پاشنه کفشش رو خوابونده و دلم می خواد سر اون طرف رو بکوبم به دیوار! یک خورده فاشیستی شد، شرمنده.
لعنت به آب، که مجبورم بعد از خوردن یک بستنی خوشمزه بنوشم تا رفع تشنگی بشه.
لعنت به بستنی، که من رو مجبور می کنه به "آب" لعنت بفرستم!
اول اینکه، من مهربانترین زن دایی دنیا را دارم. فکر کنم من اولین نفر توی دنیا باشم که بهترین زن دایی رو داره. شاید علتش این باشه که من خیلی شبیه پسر داییم هستم و این تشابه باعث شده تا زن دایی من، من رو به اندازه پسرش دوست داشته باشه. شاید هم به خاطر روابط حسنه مادرم و اون باشه.
دوم اینکه افشین قطبی سرمربی تیم فوتبال پیروزی ( پرسپولیس ) در فصل 87-1386، از دوست داشتنی ترین مربی هایی است که تا به حال دیدم و به اون لقب " مردی برای تمام فصول قهرمانی " دادم. اون مثل همه ایرانی های دیگه احساساتیه ولی فرقش با بقیه اینه که احساسش رو راحت تر و واقعی تر بروز میده و اصلن اون رو کتمان نمی کنه.
امروز، یعنی درست تا حدود چهار ساعت دیگه با یک بازی حساس بین پیروزی و سپاهان تکلیف قهرمان این فصل مشخص میشه و من هم شاید برای اولین بار برم استادیوم آزادی.
افشین قطبی اگه از ایران بره، مطمئنم مربی بزرگی خواهد شد.
پی نوشت: بالاخره پرسپولیس و افشین قطبی به آنچه که استحقاقش رو داشتن رسیدن. اون ها قهرمان شدن، باورت میشه!؟
|
من می خواهم به مردم آموزش بدهم تا انواع و اقسام آشغالهای خود را در خیابان و دیگر مکانهای عمومی رها نکنند. اگر ۳۶۵ نفر به من کمک کنند. |
فکر کنم یکی از قشنگترین ایده هایی ایست که تا به حال در محیط فارسی اینترنت دیدم. به شدت برای پیوستن به آن تشویقتان می کنم. برای تصمیم گیری برید به سایت رله و اگر خواستید به آن بپیوندید.
نمیدانم ده سال پیش و دوران وزارت «مهاجرانی» در وزارت فرهنگ و ارشاد را یادتان هست یا نه؟ نمیدانم روزنامههای "جامعه" و "عصر آزادگان" و "توس" و "خرداد" و "بیان" و ... را یادتان هست یا نه؟ نمیدانم فضای رقابتی آنروزها را با آنهمه روزنامه یادتان هست یا نه؟ اما «احمد بورقانی» را حتمن یادتان بماند. او بر اثر سکته قلبی درگذشت.
پینوشت الف: دلم میخواست به آرشیو روزنامههای آنروزها و ستون طنز «سید ابراهیم نبوی» و مطلبی که در مورد احمد بورقانی نوشته بود سری بزنم، که میسر نیست.
« اسماعیل پاسبان » رفت. « اسماعیل پاسبان »، پاسبان دوره رضاشاهی بود با کلی خاطره و کلی سرخوشی. « اسماعیل پاسبان » خشخش رادیوی ترانزیستوریاش را با صدای رادیو اسرائیل و رادیو آمریکا و ... با خود برد. « اسماعیل پاسبان » پدربزرگم بود.
"گانگسترهای آمریکایی" به نظرم یک شاهکاره، البته توی ژانر مواد مخدر. دیدنش رو پیشنهاد میکنم، به شدت.
این متنی که اینجا این پایین گذاشتم رو خیلی دوست دارم. بهخاطر اینکه یک دید کلی بهت میده، در مورد شرایط جامعه ایران از گذشتههای دور تا الان. و درک آن بنظرم، باعث میشه به خیلی از مسائلی که در جامعه اتفاق میافته جور دیگهای نگاه کنیم. این پاراگراف رو از توی کتاب جامعهشناسی خودکامگی «علی رضاقلی» برداشتم (فکر میکنم در جامعهشناسی نخبهکشی از همین نویسنده نیز، همین متن وجود داشته باشد).خیلی دوست دارم نظر خوانندههای اینجا رو در مورد آن بدانم، چون احتمالن برداشتهای متفاوتی از آن خواهد شد و نظرات مختلفی هم در مورد آن وجود دارد.
کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند و تحرمز و نمیمیّت را صرامت و شهامت نام کنند... هریک از ابناءالسّوق درزّی اهل فسوق امیری گشته و هر مزدوری دستوری [وزیری] و هر مزوّری وزیری و هر مُدبِری [بدبختی] دبیری و هر مستوفی٬ مستوفیی و هر مسرفی مشرفی [مامور امنیّت] و هر شیطانی نایب دیوانی و هر کون خری سر صدری [صدر از القاب علمای حاکم بر بخارا بود] و هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فرّاشی صاحب دورباشی و هر جافی کافی و هر خسی کسی٬ و هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی و هر جمّالی از کثرت مال با جمالی و هر حمّالی از مساعدت اقبال با فسحت حالی... هر آزادی بیزادی و هر رادی مردودی و هر نسیبی بینصیبی و هر حسیبی نه در حسابی و هر داهیی قرین هر داهیه و هر محدّثی رهین حادثه و هر عاقلی اثیر عاقله و هر کاملی مبتلی به نازله و هر عزیزی تابع هر ذلیلی باضطرار و هر با تمیزی در دست فرومایه گرفتار.*
به عنوان یک تماشاگر بسکتبال، بازی برادران نیکخواه بهرامی را دوست داشتم و دارم و از دست دادن «آیدین نیکخواه بهرامی» در یک سانحه تصادف در جاده چالوس، به شدت اندوهگینم کرد. یادش گرامی و روحش شاد. امیدوارم بسکتبال هر چه زودتر به روزهای خوبش برگرده و جامعه بسکتبال بتونه این حادثه غمانگیز را زودتر هضم کنه.